دستِ تهی کجا مرا کنی روانه یا علی؟! - تاریخ: 1397/3/15 ساعت: 9:34
بسم رب الرفیق نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و از ایشان اسبِ قرمزِ خوشرنگی خواست! حضرت هم به او هدیه داد؛ بیچشم داشت و کریمانه.وقتی سوار بر آن اسب شد و رفت، امیرمؤمنان این شعر را خواند:xa0«أُریدُ حیاتَهُ و یُریدُ قَتلی/عذیرَکَ مِن خلیلِکَ مِن مُرادِ.»یعنی: «من برای او حیات و سلامتی را آرزومندم، ا...
کار از تو می رود - تاریخ: 1397/1/31 ساعت: 9:59
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
در ساده ترین شکل - تاریخ: 1397/1/31 ساعت: 9:59
سم رب الرفیقعکس: استعاره ای از شعرتصادفی، لا به لای پیشتر نوشته ها:"تنها چیز سادۀxa0دردناکِxa0لذت بخشِ زندگیم، دوست داشتن تو بوده و هست؛ حسّی که سعی کردم همیشه صاف و صادقانه نگهش دارم. شاید همین حس، روزنه ای باشه برای رهایی..." پ.ن ای عشق ! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییمدر ساده ترین شکلی و پیچیده ترین...
ای که دستت می رسد - تاریخ: 1397/1/31 ساعت: 9:59
بسم رب الرفیق1پیرزن با دست های چروکیده و لرزان، از لابه لای توده آدم های به هم فشرده شده به سختی رد شد و جعبه آدامس هاش رو آورد بالا.میله ی افقی مترو رو گرفتم و رو به پنجره زل زدم به نمایشگری که انیمیشنی درباره بایدها و نبایدهای مترو پخش میکنه. فکر میکنم ماهایی که تهران زندگی نمیکنیم میفهمیم که چقدر...
من جز تو کس ندارم - تاریخ: 1397/1/31 ساعت: 9:59
بسم رب الرفیق1«کبری خانوم توو خونه مردم کار میکرد؛ کمک کار خانومای خونه بود. تقریبا همه خانومای محل ازش کمک می گرفتند. زن با خیری بود، بدی ازش ندیده بودند. آخر روز که کارش تموم میشد و دستمزدش رو می گرفت، پول رو میشمرد و مقداریش رو برمیگردوند و می گفت: همین قدر برای فردام کافیه! بیش از این نیاز ندارم...
پسر نوحم و قربانی طوفان خودم - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 5:01
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
إرفَع رأسَک - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 5:01
بسم رب الرفیقخوش به حال اونایی که انقدر مرد بودن و معرفت داشتند که لیاقت پیدا کردن شما بهشون نگاه کنید؛ خوش به حال اونایی که تا دم در جهنم رفتن ولی صدای هل من ناصر شما برشون گردوند؛ خوش به حال اونایی که توو وجودشون انقلاب شد و زیر و رو شدن، اونایی که از شرم سرشون رو انداختن پایین؛ خوش به حال اونایی ...
شبیه کودک زاری - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 5:01
بسم رب الرفیق از مجلس روضه برمیگشتیم. بحث از "خاطرات کودکی" شد. داستان گمشدنش رو تعریف کرد: 《رفته بودیم شهر بازی با فامیل، اتفاقا تو هم بودی! یادت نیست!؟.. خلاصه سرگرمِ تماشای یه بازی شده بودم که وقتی به خودم اومدم، دیدم هیچکس کنارم نیست! ترس برم داشت و بغض گلوم رو گرفت. هرچی اینطرف و اونطرف دویدم، ...
یاد باد، آن روزگاران یاد باد - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 5:01
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
دانست که من عاشقم - تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 5:01
بسم رب الرفیق
تو جان آفتابی - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 5:33
بسم رب الرفیقهمیشه لذت بردم از اینکه توو جمع بچه ها باشم؛ انگار تووی پاکی و معصومیتشون حل میشم. خیلی وقتا وسط جشن بیخیال برنامه ای که روی سن در حال اجراس میشم و بر میگردم خیره به صورت بچه ها زل میزنم، غرق دنیاشون میشم. همه ی اون مات بودن ها، لبخندها، بغض ها، فریادا و شیطنت ها برام جذابه و منو به وجد...
مرثیه ای برای اوج - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 5:33
[unable to retrieve full-text content] برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هی یاد تو افتادم - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 12:39
[unable to retrieve full-text content]بسم رب الرفیقهی یاد تو افتادم چشمم که به ماه افتادپس خیره به او ماندم ، آنقدر که فردا شدحسن اسحاقی پ.نارث پدر مارااندوه مادرزاد..
پاخور - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:43
بسم رب الرفیق مغرب، پایین پای حضرت دوزانوxa0نشستهام و خیره به سنگهای صیقلدادهشدهی مرمر با حضرت عشق میکنم؛ اطراف ضریح خلوت شده و سنگهای کف که تا ساعتی قبل توو زیادی و فشار جمعیت پیدا نبودند، حالا نمایان شدند. حرف از سنگها شد، چه ارج و قربی دارند اینها؛ کم که نیست، میتونستند سنگی باشند توو دل کوهی در ...
آخرش..می رسد - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 21:00
[unable to retrieve full-text content] برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 21:00
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دلم گرفته ای دوست - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 21:00
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درد را با جان پذیراییم - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 21:00
بسم رب الرفیققدیم تر از این، وقتی حرفا فقط بین خودم و خودت بود، پستا رمزی بود؛جدیدترها برای خودمxa0رمزی می نویسمxa0که بعدتر از اینxa0عاشقی یادم نره... پ.ن..و با غم ها خوشیم
کس به چشمم در نمی آید که گویم مثل اوست - تاریخ: 1396/5/23 ساعت: 21:00
بسم رب الرفیقنمی دونم توو این حال خراب چرا عمیقا دوست دارم متنی رو که برام فرستاده شده رو یه پست کنم و بذارم توو وبم که همیشه ببینمش و بخونمش. از اون پشت پرده های شیرین و لذت بخشیه که آدم از خوندن همون کلمه اولش فقط حسرت می خوره و xa0به شدت جاش توو زندگیامون خالیه:«xa0فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروت...
آخرش..روزی..می رسد - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 19:09
[unable to retrieve full-text content] برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب‌های مرتبط

آسایشی که هست مرا در کنار توست | طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک | برای زیستن دو قلب لازم است | برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که | شعر برای زیستن دو قلب لازم است | برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد | رمان برای زیستن دو قلب لازم است | برای زیستن دوقلب لازم است شاملو | تا ماه شب افروزم | تا ماه شب افروزم پشت این