خرید بک لینک

بسم رب الرفیق

1
«کبری خانوم توو خونه مردم کار میکرد؛ کمک کار خانومای خونه بود. تقریبا همه خانومای محل ازش کمک می گرفتند. زن با خیری بود، بدی ازش ندیده بودند. آخر روز که کارش تموم میشد و دستمزدش رو می گرفت، پول رو میشمرد و مقداریش رو برمیگردوند و می گفت: همین قدر برای فردام کافیه! بیش از این نیاز ندارم.
به اصطلاح بی کس و کار بود. فامیل و آشنا نداشت. توو یکی از خونه های حیاط دار محل، یه اتاق اجاره کرده بود و تنها زندگی میکرد. هروقت حرف از خوبیای کبری خانوم میشد، میگفتن طفلی کسی رو نداره، اگه یه وقت اتفاقی افتاد، کی میخواد بهش رسیدگی کنه؟!
ار قضا یه روز صبح همسایه ها در اتاقش رو زده بودند و جواب نداده بود و نگران شدند. مردا اومدن در رو شکستن، رفتن داخل و دیدن کبری خانوم انگار سال هاس که خوابیده...»

2
توو چشم های عمه اشک جمع شده ولی صداش نمی لرزه، به حرفش ادامه میده:
«در خونه رو می زنند. پشت در دو نفر حاجی بازاری ایستاده بودند. میپرسند خونه کبری خانوم اینجاس؟ میگن بله. میگن شنیدیم که فوت کردند! میگن بله! شما از کجا...؟! میگن ما از طرف آقا امام رضا علیه السلام ماموریم که دفن و کفن این خانوم رو متقبل بشیم. و خلاصه همه اهل محل رو صدا میکنند و مراسم تشییع و ختم و بعد از هفتمِ کبری خانوم، خداحافظی میکنند و میرن.»

3
همه سکوت کردیم. عمه حال خوبی داره؛ همیشه داشته. حرفاش به دل آدم میشینه. نمیدونم چرا ولی جنسش کلا فرق میکنه، خیلی لطیف و پاکه. میگه: «دیگه چی میخوای؟! ما هممون صاحب داریم..حواسش به همه هست.»

پ.ن
عازم حریم سلطان رئوف، ایشالا نائب زیاره


برچسب: نویسنده: باران صادقی تاريخ: جمعه 31 فروردين 1397 ساعت: 9:59

صفحه بندی