خرید بک لینک

بسم رب الرفیق

مغرب، پایین پای حضرت

دوزانو نشستهام و خیره به سنگهای صیقلدادهشدهی مرمر با حضرت عشق میکنم؛ اطراف ضریح خلوت شده و سنگهای کف که تا ساعتی قبل توو زیادی و فشار جمعیت پیدا نبودند، حالا نمایان شدند.

حرف از سنگها شد، چه ارج و قربی دارند اینها؛ کم که نیست، میتونستند سنگی باشند توو دل کوهی در پرتترین نقاط دنیا ولی سنگی شدند در جوار بهترینِ آقاهای دنیا. حتما چقدر براشون مایهی مباهاته و چقدر فخر میفروشن به همدیگه. خوشبهحالشون! عجب دنیای دارند.

انگار هرچقدر بیشتر پامیخورند صافتر و براقتر میشن؛ هرچقدر آدم بیشتری از روشون رد بشه عزیزتر میشن؛ شاید اصلا وجه تمایزشون از بقیهی سنگها همین باشه؛ پاخورشون خوبه!

دوزانو نشستهام و خیره به سنگهای صیقلدادهشدهی مرمر به این فکر میکنم که چرا من عزیز نیستم؟! چرا من ظرفیت ندارم!؟ چرا پاخورِ من خوب نیست...

پ.ن

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

#سعدی

برچسب: پاخور, نویسنده: باران صادقی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:43

صفحه بندی