خرید بک لینک

بسم رب الرفیق

نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام آمد و از ایشان اسبِ قرمزِ خوشرنگی خواست! حضرت هم به او هدیه داد؛ بیچشم داشت و کریمانه.
وقتی سوار بر آن اسب شد و رفت، امیرمؤمنان این شعر را خواند:
«أُریدُ حیاتَهُ و یُریدُ قَتلی/عذیرَکَ مِن خلیلِکَ مِن مُرادِ.»
یعنی: «من برای او حیات و سلامتی را آرزومندم، اما او قصد کشتن مرا دارد/کسی را از «قبیلۀ مُراد» بیاورید که عذر مرا (در اینکه به بدخواهِ خود محبت میکنم) بپذیرد!»
سپس رو به دوستان خود فرمود: «به خدا قسم که این مرد قاتل من است!»
مردم بارها دیده بودند درستی پیشبینیهایش را؛ با تعجب پرسیدند: «پس چرا او را نمیکُشی؟!»
پاسخ داد: «پس چه کسی مرا بکُشد؟!»

او که دست رد به سینۀ قاتلش نزد، چگونه ممکن است محبان امیدوارش را ناامید کند؟!


پ.ن
الصّواعق المحرقة، ص 80 و بحارالانوار، ج 42، ص 196.


برچسب: نویسنده: باران صادقی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1397 ساعت: 9:34

صفحه بندی