
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
بسم رب الرفیقخانم جلویی پیاده شد و حالا فقط من موندم روی صندلی عقب، و راننده؛ ترافیک سنگین شده و ماشین ها به کندی حرکت میکنند. راننده با صدایی بم و بیس دار شروع به حرف زدن می کنه: «من تعجب می کنم از ا...
ادامه مطلب
بسم رب الرفیقچند قدمی مونده تا ضریح، سرم رو که میارم بالا با کودک چند ماهه ای چشم توو چشم میشم. یه لبخند شیرین روی لباشه که لبهام رو مجبور میکنند تغییر حالت بدن. پدرش هرچقدر صداش میکنه و بشکن میزنه که حواسش رو بده سمت دوربین، بی اعتنا، به لبخندش و نگاه چفت شده ش در نگاه من، ادامه میده.از ضریح که جدا میشم، هنوز دو سه...
ادامه مطلب
بسم رب الرفیقهمیشه لذت بردم از اینکه توو جمع بچه ها باشم؛ انگار تووی پاکی و معصومیتشون حل میشم. خیلی وقتا وسط جشن بیخیال برنامه ای که روی سن در حال اجراس میشم و بر میگردم خیره به صورت بچه ها زل میزنم، غرق دنیاشون میشم. همه ی اون مات بودن ها، لبخندها، بغض ها، فریادا و شیطنت ها برام جذابه و منو به وجد میاره؛ یجورایی بچه ها شاهرک های زندگی اند،لحظه لحظه ی جشن های غدیریه برای من لذت بخش و خوشحال کنند...
ادامه مطلب
بسم رب الرفیقهی یاد تو افتادم چشمم که به ماه افتادپس خیره به او ماندم ، آنقدر که فردا شدحسن اسحاقی پ.نارث پدر مارااندوه مادرزاد.. ...
ادامه مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...
ادامه مطلب
بسم رب الرفیقو دخل الحسن و الحسینفوجدوا أُمهما مسجّاه،فقالا: یا أسماء ما یُنیم أُمَّنا فی هذه الساعه!؟حسنین وارد خانه شدند و مادرشان را خوابیده رو به قبله دیدند،پس به اسماء فرمودند:هیچ گاه مادرمان در این ساعت نمیخوابید!پ.نقالت: یا بنی رسول الله لیست أُمُّکما نائمه، قد فارقت الدنیااسماء گفت:مادرتان نخوابیده! از دنیا رفته است......
ادامه مطلب