بسم رب الرفیق
چند قدمی مونده تا ضریح، سرم رو که میارم بالا با کودک چند ماهه ای چشم توو چشم میشم. یه لبخند شیرین روی لباشه که لبهام رو مجبور میکنند تغییر حالت بدن. پدرش هرچقدر صداش میکنه و بشکن میزنه که حواسش رو بده سمت دوربین، بی اعتنا، به لبخندش و نگاه چفت شده ش در نگاه من، ادامه میده.
از ضریح که جدا میشم، هنوز دو سه قدم راه نرفتم که یاد کودکیم میفتم و این دغدغه حل نشده که چرا هرکس از آدم بزرگا میخواد بگه منو دعا کن، قبلش میگه دل تو پاکه! مگه دل اونا پاک نیست!؟ چیکار میکنن که دلشون پاک نیست؟! مگه کاری داره آدم دلش رو تمیز نگه داره؟ اصلا دل پاک چیه که من دارم و اونا نه! همیشه هم به این نتیجه میرسیدم که دارن تعارف میکنن! آخه خیلی آسونه که دروغ نگی، حرف پدر مادرت رو گوش بدی، کار بدی نکنی، کسی رو اذیت نکنی..مگه دل من با مال اونا فرق میکنه؟!
میشینم بالا سر، میرم توو فکر؛ به قولی شریجه میزنم توو خودم! میبینم چقدر جواب ساده ای داشته این سوالم. جوابی که فقط زمان میخواسته تا متوجه بشم. یه نگاه که به ته موندۀ اراده م میندازم و در و دیوار کدر دلم رو میبینم، متوجه سستی و بیچارگی نفسم میشم، میفهمم آدم بزرگا حق دارن! دل بچه ها پاکه!
پ.ن
کار از تو میرود مددی ای دلیل راه
کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
حافظ
برچسب:
نویسنده: باران صادقی