بسم رب الرفیق
"کلمات مثل آدمیانند. شخصیت و قیافه شان متفاوت است. بعضی ها ابروهای گره کردهای دارند. عبوسند، چشمهایشان مثل چشمهای یک ماهی مرده است و دستهاشان چنان زبر که غژ غژ حرکتشان بر اجسام، سمباده گوشهای احساس است.کلمات گاهی گاز میگیرند. گاهی طعنه میزنند و گاهی نشتر. بدترینشان اما آنهایی هستند که مثل یک غریبه کم حرف در گوشه یک قهوه خانه خالی از همهمه و خنده و مشتری، می نشینند و هر وقت که میپرسی"چی میل دارید؟"، غرغری میکنند و به زبانی که نمی فهمی حرف میزنند.
این کلمات غروبهای جمعه، به سمت پنجره بخار گرفته قهوه خانه های چرک کهنه قوز می کنند و هیچ نمی گویند و تو با این همه سکوت چندش آورشان باز مطمئنی که دارند زاغ تو را چوب میزنند. این کلمات پوست های چروکی دارند، دماغی قوز دار و خالی گوشتی که دورتادورش را موهای زبر احاطه کرده است.
این کلمات بوی نمناکی میدهند، بوی رطوبت، بوی خیس شدن، بوی برهنگی یک تن پر ازآبله، Athazagoraphobia یکی از این کلمات است. تلفظ اش حال آدم را به هم میزند و نفس در میانه آن کم میآید.
آثازاگرافوبیا یعنی ترس از فراموش شدن، ترس از جایگزین شدن، ترس از نادیده گرفته شدن. آثازاگرافوبیا دردسترس ترین احساس آدم زمینی است که شکنجه اش این است که می تواند روی زمین آسمان را تخیل کند."
سهند ایرانمهر
#دیگران_نوشت
پ.ن
شب غم کُشت ما را! یاد باد آن روز خوش وحشی
که می کرد از طریق مهر، ما را غمگساری ها
برچسب:
نویسنده: باران صادقی