چیزهای کوچک - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
بسم رب الرفیق_ مثلا مادرت رو ببین مربا دوست نداره، ولی برای شادی دیگران انواع مرباها رو درست میکنه و همیشه خونتون پره مرباس... .+هیچوقت تا اون موقع به این فکر نکرده بودم که مادرم چه فداکاری هایی میکنه
بعد از 11 سال - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Stand on the right - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
بسم رب الرفیق والا ایناxa0حرف من نیست؛xa0دفعه اول نه، دوم نه، سوم.. بالاخره از یه جایی به بعد دیگه نمیتونی تشخصیص بدی. انگار کَر شده باشی،کور شده باشی. یه روز میرسه که خورشید وسط آسمون باشه و تو بگی شبه
میل رفتن مکن ای دوست - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
بسم رب الرفیق پ.ن شب جمعهست، نثار دلِ مرحومِ خودم میروم از سر بازارچه خرما بخرم...
خوب شد - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
بسم رب الرفیقبا ربط.1صاد میگفت: یه بیماری ای هست که انسان حس چشاییش رو از دست میده. از اون به بعد هرچی میخوره صرفا فقط چیزی خورده، بدون هیچ لذتی. میگفت دنیای بعد شما هم برای ما همین شکلیه! ما فقط زنده
هیچ گاه نبوده - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
بسم رب الرفیقگویا که دنیا هیچ گاه نبوده و گویا آخرت همیشه بوده است!والسلام.حسین بی علی بن ابی طالب علیهم السلامپ.نکه بسی سود نکرد...
من و یک لحظه جدایی ز تو - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
کم پشت - تاریخ: 1398/11/9 ساعت: 4:02
بسم رب الرفیقدو سه دقیقه ای دیر رسیدم؛ سریع سلام میکنم، پالتو ام رو در میارم و میشینم روی صندلی. خودم رو که توو آینه نگاه میکنم پیشونی بلندم جلب توجه میکنه! موهام از دو طرف سرم رفتن عقب. حسین آقا میگه
شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیقحالا دستهاش رو زیر چونه ش گذاشته، طوری که کف دست هاش گونه هاش رو پوشونده اند، لبخندی پهن از سر شوق و رضایتمندی روی لبهاش نقش بسته و به رو برو خیره. طوری سراپا گوش شده که تو دوست داری تا آ
بهکجا برم سری را که نکردهام فدایت - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق و ما حب الدیار شغفن قلبی ولکن حب من سکن الدیارا از سفرهای تکنفره بدم میاد. حس نامانوسی دارم؛ من آدمِ سفرهای جمعیام. هنوز چند کیلومتری دور نشدیم که دلم تنگ میشه! با خودم میگم ای بدبخ
که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق حکایت کنند که مردی را زنی بود و در کارِ وی برفته بود.و یک چشم آن زن سپید بود و مرد از آن عیب بیخبر بود به فرط المحبت.چون آن محبت کم گشت، زن را گفت:این سپیدی کِی پدید آمد؟گفت: آنگاه ک
راه را به تو نشان دادیم - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیقگاهی جواب ها خیلی ساده اند. صریح و بی پرده. نیازی به کنکاش و بالا و پایین کردن ندارند و جایی برای سوال های بعدی نمیذارند. و در این بین دلچسب ترین و شاید سخت ترین جواب ها، جواب های سوالات
تکبّر - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق همیشه بعدِ پشیمونی از قضاوت در نگاه اول، به این فکر میکنم که چقدر پر شدهم از آگاهیهای بیفایده! چیزهایی که میدونم درستاند ولی بهشون عمل نمیکنم. من فهمیدم که از ظاهر آدما نمیشه قض
میل به دوست داشته شدن - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سخن این است - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق پ.نحافظ
کرم خورده - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق نمیدونم چرا ولی باید "این" رو اینجا بنویسم که یادم باشه! نوشتن از ضعف ها و نقص ها سخته بخصوص در شرایطی که کمال گرا هستی و گاهی اعتراف به چیزی که هستی یا کاری که کردی دشواره. شاید این یه
ای من - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق....تو همین از آن من باش....که به غیر با تو بودن.. ...پ.ن و گفت: محبت درست نشود،مگر در میانِ دو تن؛که یکی، دیگری را گوید:"ای من" xa0
دلم از وحشت زندان سکندر - تاریخ: 1398/10/8 ساعت: 19:16
بسم رب الرفیق
چون از خدا دوریم گرفتاریم - تاریخ: 1398/7/4 ساعت: 17:06
بسم رب الرفیقخانم جلویی پیاده شد و حالا فقط من موندم روی صندلی عقب، و راننده؛ ترافیک سنگین شده و ماشین ها به کندی حرکت میکنند. راننده با صدایی بم و بیس دار شروع به حرف زدن می کنه: «من تعجب می کنم از ا
بیشتر از جرم ماست - تاریخ: 1398/7/4 ساعت: 17:06
بسم رب الرفیقلطف خداحافظ.

برچسب‌های مرتبط

آسایشی که هست مرا در کنار توست | طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک | برای زیستن دو قلب لازم است | برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که | شعر برای زیستن دو قلب لازم است | برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد | رمان برای زیستن دو قلب لازم است | برای زیستن دوقلب لازم است شاملو | تا ماه شب افروزم | تا ماه شب افروزم پشت این