خرید بک لینک

بسم رب الرفیق


پ.ن
این پست خیلی خیلی خیلی طولانی، خسته کننده و مفید(!) می باشد! خود را درگیر نفرمایید!

+

روزی بازِ پادشاه مسیر خودش رو گم میکنه و تووی خرابه کنار جغدها میشینه؛ جغدها به ناله و افغال در میان که ای وای باز اومده تا جای مارو در این خرابه بگیره و باز رو اذیت و آزار میکنند.
باز به جغدها میگه: من و با خرابه شما چه کار؟! اینجا خرابه است! و در نظر شما آباد و زیباست. من تووی قصر زندگی و میکنم و جایگاهم روی ساعد پادشاهه! و هرگاه صدای طبل ارجعی را بشنوم بارخواهم گشت...



باز آن باشد که باز آید به شاه باز کور است آن که شد گم کرده راه
راه را گم کرد و در ویران فتاد / باز در ویران بر ِجغدان فتاد
خاک در چشمش زد و از راه بُرد / در میان جغد و ویرانش سپرد
بر سَرى جُغْدانْشْ بر سَر میزنند / پَرُّ و بال نازنینش می کَنند
ولوله افتاد در جغدان که: ها! / باز آمد تا بگیرد جاى ما!
چون سگانِ کوىْ پُرخشم و مهیب / اندر افتادند در دلقِ غریب(1)
باز گوید من چه در خُوَرْدَم به جغد / صد چنین ویران فدا کردم به جغد
من نخواهم بود اینجا می روم / سوى شاهنشاه راجع میشوم
خویشتن مَکْشید اى جغدان که من / نه مقیمم، می روم سوى وطن
این خراب، آباد در چشم شماست / ور نه ما را ساعد شه باز جاست
جغد گفتا باز حیلت می کند / تا ز خان و مان شما را بَر کَنَد
خانه هاى ما بگیرد او به مکر / بَرکَنَد ما را به سالوسى ز وَکْر(لانۀ پرنده)
می نماید سیرى این حیلتپرست / و الله از جمله ىْ حریصان بدتر است
او خورد از حرص طین را همچو دِبس / دنبه مسپارید اى یاران به خرس
لاف از شه می زند وز دست شاه / تا بَرَد او ما سَلیمان را ز راه
خود چه جنس شاه باشد مرغکی / مَشنَوَش گر عقل دارى اندکى(2)
جنس شاه است او و یا جنس وزیر؟! /هیچ باشد لایق لوزینه سیر؟!(3)
آن چه می گوید ز مکر و فعل و فن / هست سلطان با حَشَم جویاى من ،
اینْت مالیخولیاى(4) ناپذیر / اینْت لافِ خام و دامِ گولگیر(5)
هر که این باور کند از ابلهىست / مرغک لاغر چه در خورد شهىست
کمترین جغد ار زند بر مغز او / مر وِرا یاریگرى از شاه کو
گفت باز ار یک پر من بشکند / بیخ جغدستان شهنشه بَر کَنَد
جغد چه بْوَد؟! خود اگر بازى مرا /دل برنجاند کند با من جفا
شه کند توده(6) به هر شیب و فراز / صد هزاران خرمن از سرهاى باز.
پاسبان من عنایات وى است / هر کجا که من روم شه در پى است
در دل سلطان خیال من مقیم / بی خیال من دل سلطان سقیم
چون بپرّاند مرا شه در روش / می پرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابى می پرم / پرده هاى آسمانها می درم (7)
روشنى عقلها از فکرت / م انفطار آسمان از فطرتم
بازم و حیران شود در من هما(8) / جغد که بْوَد تا بداند سِرّ ما
شه براى من ز زندان یاد کرد / صد هزاران بسته را آزاد کرد(9)
یک دمم با جغدها دمساز کرد / از دمِ من جغدها را باز کرد
اى خنک جغدى که در پرواز من / فهم کرد از نیکبختى راز من
در من آویزید تا بازان(10) شوید / گرچه جغدانید شهبازان شوید
آن که باشد با چنان شاهى حبیب/ هرکجا افتد چرا باشد غریب
هر که باشد شاه دردش را دوا / گر چو نِى نالد نباشد بی نوا
مالکِ مُلکم نیم من طبلخوار(11) / طبلِ بازم(12) می زند شه از کنار
طبلِ باز من نداى «ارجعی » (13) / حق گواه من به رغم مدعى
من نیم جنس شهنشه دور از او / لیک دارم در تجلى نور از او (14 )
نیست جنسیّت ز روى شکل و ذات آب جنس خاک آمد در نبات
باد جنس آتش آمد در قوام / طبع را جنس آمدهست آخر مدام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما / ماى ما شد بهر ماى او فنا
چون فنا (15) شد ماى ما او ماند فرد / پیش پاى اسب او گردم چو گرد



1. اشاره به این روایت دارد: انّما الدّنیا جیفة و طالبها کلاب
2. اشاره به این آیه دارد: و قال الملأ الذین کفروا من قومه [أی نوح] مَا نَرَاکَ إِلا بَشَرًا مِثْلَنَا
3. لوزینه: نوعی شیرینی که با مغز بادام و پسته، گلاب، و شکر درست میکنند؛ باقلوا.
4. مالیخولیا: بیماری ایجادکنندۀ هذیان؛ یعنی این هذیان گوییِ غیرقابل پذیرش است.
5. گول: گیج و کودن.
6. توده: پشته و تلّ از هرچیز.
7. من باز هستم که در سلوکم بندِ آسمان نیستم و حجب مختلف را پاره کرده و به جبروت و لاهوت میرسم.
8. هما: کرکس که به پرندۀ سعادت معروف است.
9. به طفیلی وجود من چیزها را از زندان عدم به ایوان وجود آورد؛ طفیل هستی عشقاند آدمی و پری... ارادتی بنما تا سعادتی ببری
10. بازان: ایهام دارد؛ هم میشود «باز آن» خواند، که یعنی باز به همان حقیقت اولیۀ فطرت الله التی فطر النّاس علیها برگردید. مانند این مضمون: سین انسان چون که خیزد از میان/اوّل و آخر نمانَد غیر آن . و اگر جمع «باز» باشد، اشکال تکرار معنا در قافیه پیش می آید. گرچه همین ایهامش شیرینی به وجود آورده
11. طبلخوار: مفتخور، پُرخور؛ صفت فاعلی است و مَجاز.
12. طبل باز: در قدیم بازهای شکاریِ تربیتشدۀ سلاطین تا صدای طبلی خاص که به «طبلِ باز» معروف بود را می شنیدند میفهمیدند که باید برگردند.
13. ارجعی اشاره به آیۀ «یا ایتها النّفس المطمئنة...» دارد.
14. یعنی در مرتبۀ ذات او که چیزی به آن راه ندارد: تعالی الله؛ اما من در مقام ظهور و بروز، مملوّ او و مظهر اعظم اویم؛ به قول شاعر: ظهور تو به من است و وجود من از تو/ فلستَ تَظهر لولاى لم أکن لولاک.
15. چون فنا شد: یعنى چون تعیّن و اضافه وجود مطلق به تعیّن ساقط شد، که التوحید اسقاط الاضافات.

برچسب: نویسنده: باران صادقی تاريخ: سه شنبه 28 اسفند 1397 ساعت: 17:28

صفحه بندی