خرید بک لینک

بسم رب الرفیق

پ.ن
همچنان لا به لای حال خراب این روزها! (خدا مسببش رو به راه راست هدایت کنه!)

+

چند شب پیش رفته بودیم خونه خواهرم. مشغول صحبت بودیم که علی _پسر هفت سالۀ خواهرم_ میون گاز زدن در و دیوار و بالا رفتن از اونا، رفت روی اوپن آشپزخونه و ناخواسته پاش خورد به ساعت من ـ بدبخت ـ و افتاد زمین و شیشه اش شکست. بچه طفلی خیلی خجالت کشید و قبل ازینکه بخوام چیزی بگم دوید سمت اتاقش.
چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم سرش رو انداخته پایین، یه پنج هزارتومنی و یه پنجاه تومنی کاغذی (مگه هنوز هست؟!) رو گرفته سمت من، میگه ببخشید! خنده ام گرفت، تا دستم رو بردم سمت پولا، رهاشون کرد و دوباره دوید سمت اتاقش. تا وقتی که ما اونجا بودیم از اتاقش بیرون نیومد...


#خاطره_های_شنیداری

+
بعد از اینکه اشک توو چشام جمع میشه، به خودم میگم: خاک تو سرت با این دلت!


پ.ن
تیتر، اسم وبلاگ یکی از دوستان بود.

برچسب: نویسنده: باران صادقی تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 2:26

صفحه بندی