بسم رب الرفیق
از نماز فارغ شدم. رکعت اول یک حمد و آیت الکرسی و رکعت دوم یک حمد و ده إنّا انزلنا و بعد از سلام یک صلوات و هدیه به روح میت. به پوچی دنیا فکر میکنم. به کوتاهی عمر. به ناگهانی بودن رفتن آدم ها. کسایی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکنی.
هیچ وقت سوسیس کالباس و نوشابه نخورد! نه وای فای و نه کامپیوتر!حتی هیچوقت گوشی همراه نداشت. سالم زندگی میکرد. ولی امشب در اثر سرطان روده روی تخت بیمارستان تسلیم اجل شد!
واقعا باید به چی این دنیا دلخوش بود؟! سنی نداشت. پدر سه فرزند که بزرگترینشون به سن قانونی نرسیده! درس خوانده بود. خوب هم خوانده بود. سال ها تدریس میکرد از وقتی خیلی جوان تر بود؛ نسبت به خیلی ها سر بود و حرفی برای گفتن داشت. برای خیلی ها الگوی علمی بود. ولی دست آخر به چند ماه نکشید که...
دلم ازین غربتی که تووش گیر کردیم میشکنه و بغض گلوم رو میگیره. به نوجونی فکر میکنم که تازه پشت لبش سبز شده و امشب به دو برادر کوچک ترش نگاه میکنه؛ ار فردا باید مرد خونه باشه...
پ.ن
برچسب:
نویسنده: باران صادقی