شخصی در شهر به زهد و تقوا شهرت داشت. روزی مردی کنیز خود را پیش او آورد و گفت: من عازم حج هستم و نمی دانستم کنیز خود که بسیار زیبا نیز هست را به چه کسی بسپارم که نزد شما آمدم؛ و رفت. چند روزی نگذشته بود که به طور اتفاقی نگاه زاهد به کنیز افتاد و یک دل نه صد دل گرفتار او شد. و شب و روزش را به کنیز فکر میکرد و آشفته شد و نزد استادش رفت و ماجرا را بازگو کرد و چاره جست. استاد گفت درمان تو دست فلانی در شهر ری است، برو آنجا.زاهد با هر زحمتی بود به ری رسید و سراغ فلانی را گرفت. مردم که زاهد را می شناختند گفتند: شما را چه کار به فلانی؟! شما زاهدی و از نیکان و فلانی وضع و حال خوبی ندارد، اهل کبائر است. زاهد که دید این طور است، برگشت پیش استاد.و داستان سفر را بازگو کرد. استاد گفت: مگر درمان نمیخواستی، درمانت پیش فلانی است! زاهد مجدد عازم سفر شد و این بار با وجود منع مردم آدرس را جست و پیدا کرد.به محل سکونت فلانی که رسید، دید سرتاسر خیابان مغازه های شراب فروشی و میکده است! به راهش ادامه داد تا به خانه فلانی رسید و دید که مردی نشسته و نوجوانی خوش رو، بر روی پای او نشسته و مرد مشغول نوازش اوست و ظرف شرابی نیز در کنار اوست! از فلانی پرسید و مرد گفت: خودم هستم!زاهد نتوانست خود را کنترل کند و از اوضاع نابسمان فلانی سوال کرد.فلانی گفت: این پسر که میبینی، پسرم هست! و از فرط علاقه از من جدا نمیشود. و این ظرف سرکه هست و قوت من، می توانی امتحان کنی. و این محل نیز وقتی من در آن خانه خریدم هیچ میکده ای نبود و شخصی ملک همسایه ام را خرید و میکده باز کرد و بعد یکی پس از دیگری دیگران چنین شدند.زاهد پرسید: پس چرا از این محل نقل مکان نکردی که در مظانّ اتّهام نباشی و انقدر حرف پشت سرت نباشد؟فلانی گفت: تا به زهد و تقوا شهرت پیدا نکنم و کنیز خود را هنگام حج به من بسپارند و دچار او شوم و بعد درمانده و آشفته پی درمانش بگردم!
کشکول شیخ بهاء
پ.ن
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت!
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
حافظ
پ.ن
شانۀ دوست کجاست؟
برچسب:
نویسنده: باران صادقی
تاريخ: سه
شنبه
15 خرداد
1397 ساعت: 9:34