بسم رب الرفیق
بعضی مواقع میرم توو خودم؛ یه خودگرفتگیِ بی سر و ته. نمیدونم از کجا شروع میشه و میخواد من رو به کجا ببره، ولی میفهمم که مدت هاست که قفل شدم و نمیتونم قدم از قدم بردارم.
وقتی به چهره استاد زل زدم و زنگ میخوره، به صفحه کامپیوتر خیرم و مادرم صدام میکنه، یا وقتی از شیشه اتوبوس به بیرون نگاه میکنم و رفیقم میزنه رو شونه م، میفهمم که مدت هاست ذهنم از همه چیز خالی بوده! یه صفحۀ سفید که هیچی توش نیست، نه حرف های استاد، نه صفحه های وب، نه ایستگاه ها، مغازه ها و...
دیشب، دست هام پاهای خشک شده ام رو بغل کرده بود و چشم هام خیره به پرده های روشن پنجره بود، به خودم اومدم و دیدم سرما تمامِ تلاشش رو میکنه که منو بهوش بیاره! در حالیکه دست هام یخ زدن و گونه هام گیز گیز میکنن و انگشت های پام بی حس شدن، و من بی توجه به خلوت شدن خیابون و چمن های خیس و رفتگری که خش خش کنان به سمتم میاد، دارم به "تو" فکر میکنم.
...
پ.ن
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی!
سعدی
برچسب: نازنینا مکن آن جور که کافر نکند,
نویسنده: باران صادقی