
بسم رب الرفیق مغرب، پایین پای حضرت دوزانونشستهام و خیره به سنگهای صیقلدادهشدهی مرمر با حضرت عشق میکنم؛ اطراف ضریح خلوت شده و سنگهای کف که تا ساعتی قبل توو زیادی و فشار جمعیت پیدا نبودند، حالا نمایان شدند. حرف از سنگها شد، چه ارج و قربی دارند اینها؛ کم که نیست، میتونستند سنگی باشند توو دل کوهی در پرتترین نقاط دنیا ولی سنگی شدند در جوار بهترینِ آقاهای دنیا. حتما چقدر براشون مایهی مباهاته و چقدر فخر میفروشن به همدیگه. خوشبهحالشون! عجب دنیای دارند. انگار هرچقدر بیشتر پامیخورند صافتر و براقتر میشن؛ هرچقدر آدم بیشتری از روشون رد بشه عزیزتر میشن؛ شاید اصلا وجه تمایزشون از بقی...
ادامه مطلب